
سايه روشن شب
=================
10 ثانيه تنفس لازم دارم براي آماده شدن
جدال با خودم تا به خودي خود برسم...
شبي تاريك نمايي از داخل يك آپارتمان كوچك
مردي در آشپزخانه زير نورهاي طلايي هالوژن
پيشانيش را گرفته و از لاي انگشتان سرباز سفيد پوش
سيگار نمايان و با غرور دودها را در مملو نور پخش ميكند
سرش را بلند و با چشمانش محيط رو بررسي ميكند
در پشت چشمان خاكستريش دريايي از افكار موج ميزند
اما پرده پوشش بروي آن افتاده و تنها با تكان خوردن
وسوسه دانستن را اكتيو ميكنه
لحظه ها در گذر هم ميدوند عمر سيگار به پايان ميرسد
اما خاكسترها همچنان با سماجت استوار مانده اند
امشب شب تولد مرد است با چهره اي دمق
خيره به خاكستر تولدش رو شروع ميكند
با نسيم كوچكي كه فوت نام داره خاكستر رو فرو ميريزاند
و آنگاه قضايا شروع ميشود...
زنگ تفلن پژواك را پرواز ميدهد
التماس وار قرياد ميكشد
مرد نفس عميقي ميكشد و از جا بلند ميشود
آرام آرام بسمت تلفن گام برميدارد
گوشي را در مشتش ميفشارد و بلند ميكند
اما....بووووووووووق
بوق آزاد پاسخي به علامت تعجب است
مرد آرام بروي صندلي مينشيند
در افكار پريشان خود قوطه ور هستش
كه موبايل با صدايي ووويو گونه بروي
سطح صاف و چوبي ميز ميرقصد
مرد با كسالت گوشي را بر ميدارد
و بي صدا منتظر صدايي از آنطرف ميشود
صداي مردانه اي از آنطرف بگوش ميرسد:
الو...الو....كوروش؟؟؟چرا جواب نميدي؟
كورش آرام صحبت ميكند:
بگو..
چي شد؟ شنيدم ديپرد شدي؟
پس آخر نتونستي پات رو بزاري تو شهر؟
كوروش سري تكان ميده:
نه.
اي بابا فداي سرت
اشكالي نداره درست ميشه
كوروش چشمانش رو ميبندد
ديگر نميخواهد از اين دلداري هاي الكي بهش بدن
گوشي را قطع كرده و به گوشه اي مي اندازد
و خيره به صفحه ي خاموش تلويزيون
در افكار خود غرق ميشود
و خاطرات رو مرور ميكند.
يك ماه قبل...:
خانه پراز هياهو و صداي آهنگ
كوروش شادمان با لباسي شيك
در آينه به خود خيره شد
و داشت با موهايش ور ميرفت
كه موبايلش زنگ زد
كوروش سوت زنان زنگ موبايل رو همراهي كرد
و شاستي پاسخ رو فشرد.
صداي دختري از آنور خط
بگوش ميرسيد كه با عشوه حرف ميزد:
عزيزم كي ميرسي دقيقا؟
كوروش با تكبر: بزودي مهرنوش جان
مهرنوش گفـت: خيلي خب من راس نيم ساعت
ديگه جلوي در پاركم دير نكنيا!
كوروش گفت: اوكي عزيزم فعلا باي
سپس با خود فكر كرد كه يكي از تهديدهاي
هميشگي خانوما همين جمله كوتاه دير نكنيا هست!
دوباره بسمت آيينه برگشت
و شيشه لاغر اندام ادكلن را در دست گرفت
و با فشردن دكمه اش ادكلن همچون سرماخوردگان
عطسه اي مملو از آب معطر كرد
نگاهي نگران به ساعت انداخت
و سپس از در خانه بيرون رفت.
سوار ماشينش شد
و با استارتي كوچك
ماشين را از خواب بيدار كرد
و راهي شد...
راه 15 دقيقه اي را نيم ساعته رفت
و اين از بركت هجوم مردم و ترافيك شيرين بود!
بحرحال با هر سختي بود به جلوي درب پارك رسيد
جاي پارك بسختي گير مي آمد
بنابراين در يكي از كوچه هاي اطراف در مقابل
تابلوي شهروند دوستانه پارك=پنچر پارك كرد!
حدود سه دقيقه اي هم ازكوچه تا درب پارك راه بود
كلا به پنج دقيقه تاخير رسيد
مهرنوش دختري زيبا و لاغراندام بود
با دلخوري به كوروش نگاهي انداخت و گفت:
بازم تو خوشقولي كردي؟!؟
كوروش با حالتي دفاعي: تفصير من چيه وقتي ترافيكه؟
مهرنوش با دلبري گفت: تقصير شما اينه كه ميدوني اينجا
تهرانه و ترافيك بيداد ميكنه اونوقت يكم زودتر حركت نميكني!
كوروش ابرو بالا انداخت گفت: اوكي در هر صورت ببخشيد
حالا افتخار ميدين؟
دستشو بسمت مهرنوش دراز كرد
مهرنوش نگاهي به دست و نگاهي به صورت
كوروش كرد و با خنده گفت: البته قربان
سپس دوعاشق دست در دست هم
در پارك شروع به قدم زدن و ديدن از حيوانات اسير در قفس كردن
در كنار قفس خرگوشها سكانس جالبي در حال فيلمبرداري بود
زني بسيار چاق با دوربيني بزرگ مانند فيلمبردارهاي حرفه اي
از پسر كوچك و البته چاقتر از خودش كه بزور دهن خرگوش بي گناه
پفك ميگذاشت فيلم ميگرفت
و بعد از چند لحظه گفت: ياشار جان صورتشو بگير دم صورتت
ياشار هم نامردي نكرد و خرگوشو از گلو گرفت بلند كرد
خدارو هزار بار شكر كردم كه جاي اون خرگوش نبودم!
خلاصه كوروش و مهرنوش بعد از كمي گشتن
دم يك بستني فروشي نشستن و مشغول خوردن بستني بودند
كه زن ميانسالي با لباس محلي كه حالتي عشايري داشت
بقچه بدست از راه رسيد و شروع به صحبت كرد:
سلام جانم فكر نكني من گدايما
نه عزيز جان بزارين براتون ازآينده بگم
كوروش اخم كنان گفت: مادرجان بيخيال ماشو
مهرنوش سر برگرداند: نه بزار فالمونو بگيره
نكنه ميترسي يوقت دستت رو شه هان؟
كوروش گفت: نخير حالا كه اينطور شد باشه بگير
زن كولي خوشحال از بغچه چندتا وسيله بيرون كشيد:
خوب بزار ببينم دختر خانوم خوشگل
اسمت مهرنوشه بخت خوبي داري
يه داداش داري كه خيلي اذيتت ميكنه
دل به اين پسر بستي اما....
رنگ از صورت كولي پريد
مهرنوش كنجكاو گفت: اما چي؟ بگو ديگه؟؟؟!؟
كولي گفت: والا شايد من اشتباه كنم
اما بهم نميرسيد
با يكي ديگه عروسي ميكني
مهرنوش با دلخوري گفت:
نخواستم بابا فال اينو بگير
اينبار نوبت كوروش بود
كولي شروع كرد:
اسمت كوروشه نه داداش داري نه خواهر
تنها زندگي ميكني
دل به اين دختر بستي اما همينطور كه گفتم بهم نميرسيدو...
اينبار زبانش بند آمد
يه ماه ديگه بيشتر زنده نيستي
تو دريا غرق ميشي
كوروش خنده اي كرد و گفت: عجب فالي
مهرنوش با اعتراض گفت: يعني چي اين حرفا چيه؟
بيا بابا اين پولو بگير برو
كولي گفت: خداكنه اشتباه كرده باشم!
پول را هم نگرفت فقط رفت
و در حين رفتن مدام بر ميگشت
و نگاهي ميكرد...
كوروش گفت: اينم ديوونه بود بابا
مهرنوش گفت: همشون ديوونه هستنآنشب گذشت
نيمه هاي شب مهرنوش خواب پريد
خيس عرق شده بود
خواب ديده بود كه كوروش مرده
و جسدش خيس از آب هستش...
فرداي آنروز مهرنوش به كوروش زنگ زد و خوابش رو گفت:
كوروش هم در جواب گفت: اي بابا اينكه دليل نميشه
فكرت خراب بوده شب كابوس ديدي
اصلا اگه اينطوري بخواي پيش ببري
منم خواب مردن تورو ميبينما
هردو خنده اي عصبي كردند.
كوروش خودش هم ناخواسته نگران شده بود
بنابراين به سراغ يكي از فالگيرهاي نزديكشون رفت
اما در كمال تعجب آن فالگير هم همين حرف را زد!!!!
ديگر نميدانست چيكار كند
تنها يك چيز مشخصي بود و آن هم
فاصله بين حقيقت فال تا دروغ بودنش
بشيتر از دروغ بودن تا واقعيت بود.
بنابراين تصميم گرفت راهي براي رهايي پيدا كنه
باران پراكنده به دل شب ميريخت
و پنجره شاهد و نظاره گر اين ماجرا بود
كوروش با ترديد گوشي رو برداشت و شماره مهرنوش رو گرفت:
الو سلام مهرنوش خوبي؟
ببين يه راهي پيدا كردم
اگه واقعا منو ميخواي بايد بياي از اين شهر بريم
مهرنوش گيج و مبهوت به حرفاي كوروش گوش ميداد
يعني چي نميفهمم؟
كوروش با سماجت گفت: ببين براي احتياطم كه شده
ميريم شهري كه دريا نداشته باشه
اصلا ميريم تهران خوبه؟
مهرنوش مكثي كرد وگفت: نميدونم..باشه
اما خانواده ام چي؟؟
كوروش گفت: خودت ميدوني كه پدرت تورو بمن نميده
بايد فرار كنيم اينجوري هم بهم ميرسيم
هم از حوادثي كه ممكنه پيش بياد جلوگيري ميكنيم
باشه؟؟
مهرنوش با صدايي مملو از شك و ترديد گفت: باشه
كوروش نفس عميقي كشيد وگفت: مرسي ..دوست دارم
فردا صبح با ماشين ميام دنبالت
فقط يه جوري از خونه بزن بيرون و بيا سر كوچه....
آن شب هر دو بسختي چشم روي هم گذاشتند
نميدونستن چه آينده اي در انتظارشان هست.
صبح فرا رسيد آفتاب هنوز درست طلوع نكرده بود
و آسمان فرم آبي تيره خود را در بر داشت
كوروش سوار بر ماشين
بسمت محله مهرنوش رفت
آنجا خلوت بود فرد مقوا خوابي
در سر كوچه در حين خواب شيرينش نگهباني ميداد!
مهرنوش سر كوچه ايستاده و
از سرماي صبحگاهي بخود پيچيده بود
با ديدن كوروش سريع سوار شد
از آنجا دور شدند...
فرد مقوا خواب چشمانش را باز كرد
با نگاهي به پلاك ماشين سري تكان داد!
ادامه داستان بزودی...